لغت نامه دهخدا
تمنائی. [ ت َ م َن ْ نا ] ( اِخ ) شاعری است حروفی و براثر سخنان کفرآمیز با چندتن دیگر محکوم به قتل و سوختن گردید ( در زمان سلطان بایزید اول ). رجوع به تاریخ ادبیات ایران تألیف برون ترجمه حکمت ص 400 شود.
تمنائی. [ ت َ م َن ْ نا ] ( اِخ ) شاعری است حروفی و براثر سخنان کفرآمیز با چندتن دیگر محکوم به قتل و سوختن گردید ( در زمان سلطان بایزید اول ). رجوع به تاریخ ادبیات ایران تألیف برون ترجمه حکمت ص 400 شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تمنا میکنم هر شب که چون یابم وصال تو ازین خوشتر تمنائی نمیبینم، نمیبینم
💡 مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست
💡 جز تمنای لقای نوربخش هردو کون در جهان نبود اسیری را تمنائی دگر
💡 بسر غیر ته سودائی ندیرم بدل جز ته تمنائی ندیرم
💡 کنون آن به کز این مطلب بکوشم بر دعای تو که نبود غیر از اینم هر زمان در دل تمنائی
💡 چو فیض آنکس که با عشق آشنا شد دلش دیگر تمنائی ندارد