لغت نامه دهخدا
حروفی. [ ح ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به حروف.
- چاپ حروفی؛ چاپ سربی. و آن چاپ نوشته ها باشد با ترکیب حروف ریخته از سرب. مقابل چاپ سنگی.
|| یکی از حروفیین. یکی از حروفیان. یکی از حروفیه. رجوع به حروفیان شود.
حروفی. [ ح ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به حروف.
- چاپ حروفی؛ چاپ سربی. و آن چاپ نوشته ها باشد با ترکیب حروف ریخته از سرب. مقابل چاپ سنگی.
|| یکی از حروفیین. یکی از حروفیان. یکی از حروفیه. رجوع به حروفیان شود.
( صفت ) منسوب به حروف شناسند. حروف.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آرامگاه و زیارتگاه فضلالله نعیمی حروفی در دامنه تپهای مشرف به روستا واقع شده است. قرا اسکندر، حاکم قراقویونلو در سال ۱۴۳۷ میلادی بهدست پسرش شاه قباد در قلعه کشته شد.
💡 همچنین زبان مازندرانی با لهجهٔ گرگانی از زبانهای مقدس فرقهٔ حروفیه که یکی از فرقههای صوفی ایران است اشاره کرد.
💡 در سال ۱۸۶۴ میلادی. در باکو «سازمان خیریه ارمنیان» بنیان نهاده شد. با تلاش این سازمان نخستین چاپخانه ارمنی باکو در سال ۱۸۷۰ میلادی. تأسیس شد. با حروفی که از چاپخانه (انفیاجیان)[پانویس ۲] تفلیس آوردند چندین کتاب به زبان ارمنی چاپ شد.
💡 شب ستاره شمرم بر دو رخم زان باشد زخم ناخن چو حروفی که بود بر تقویم
💡 حروفی زان شدم در دور زلف و نقطه خالش که نون ابرو و میم دهانش نقش «من» دارد
💡 شخصی نیز به نام سید اسحق استرآبادی کتابی عرفانی به نام محرمنامه به مازندرانی نگاشته که در باب فرقه حروفی است.