در لغتنامههای کهن فارسی چون «لغت فرس اسدی»، «برهان»، «آنندراج»، «شرفنامهٔ منیری» و «ناظمالاطباء» مورد اشاره قرار گرفته است، در اصل به عنوان صفت مفعولی از فعل «تفتن» به کار رفته است. معنای اصلی و بنیادین این واژه بر محوریت «حرارت» و «گرما» استوار است. در قدیمیترین منابع، این کلمه به سادگی به معنای «گرم باشد» ذکر شده است. این مفهوم اولیه نشاندهندهٔ حالتی از ماده یا شیئی است که به مرتبهای از حرارت رسیده باشد. با گذر زمان و تکامل زبان، این واژه دامنهای گستردهتر یافت و برای توصیف شدت بیشتری از گرما به کار رفت.
با مراجعه به شرحهای مختلف در منابع لغوی، مشاهده میشود که مفهوم «تفته» بهتدریج به سمت بیان درجهٔ بالایی از حرارت میل کرده است. در این مرحله، واژه به معنای «بسیار گرم شده باشد» یا «سخت گرم شده» تعریف شده است. این شدتبخشی در کاربرد، نشان میدهد که «تفته» صرفاً به معنای اندکی گرم بودن نیست، بلکه بیانگر حالتی است که ماده یا جسم به نقطهای نزدیک به جوشیدن یا ذوب شدن رسیده است. در برخی منابع، این شدت به حدی تفسیر شده که علاوه بر گرما، دلالت بر حالت «گداخته شده» نیز در بر داشته باشد، که این امر عمق معنایی بیشتری به این صفت میبخشد و آن را از مفاهیمی چون «داغ» متمایز میسازد.
تفته. [ ت َ ت َ / ت ِ] ( ن مف ) گرم باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 488 ) ( اوبهی ). بمعنی بسیار گرم شده باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). سخت گرم شده. ( شرفنامه منیری ) ( غیاث اللغات ). بسیار گرم شده و تافته... و گداخته شده. ( ناظم الاطباء ). اسم مفعول از تفتن. ( حاشیه برهان چ معین ):
با کام خشک و با جگر تفته درگذر
اکنون که در سراسر این سبز گلستان.( منسوب به رودکی ).زواره بیامد به نزدیک اوی
فرامرز را دید تفته دو روی.فردوسی.دایم ز دم سرد و آتش دل
چون کوره تفته بود دهانم.مسعودسعد.پُرنیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر
شرب عزلت هم تباشیرش دهد هم ناردان.خاقانی.به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست برسینه پیش امیر.سعدی.یکی دید صحرای محشر بخواب
مس تفته روی زمین زآفتاب.سعدی. || مخفف تافته هم هست که آزرده و کوفته شده و مکدر باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). تافته و تفسیده. ( شرفنامه منیری ):
بیدار چون نشست بر خفته
خفته ز عیب خویش شود تفته.ناصرخسرو.دل تافته، کو زمن تفته بود
بجاسوسی آسمان رفته بود.نظامی.اگرچه زره تافتن تفته بود
رهی رفت کان راه نارفته بود.نظامی. || ( اِ ) پرده عنکبوت. ( فرهنگ جهانگیری ) ( اوبهی ) ( الفاظ الادویه ). تار عنکبوت. ( ناظم الاطباء ). تنیده عنکبوت:
عشق او عنکبوت را ماند
بتنیده ست تفته،گردِ دلم.رشیدی ( ازفرهنگ جهانگیری ).|| نام گیاهی است که خوردن بیخ آن جنون آورد. ( برهان ) ( آنندراج ).ریشه دوایی که لفاح نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تفت و لفاح شود.
تفته. [ ت َ ت َ ] ( اِخ ) از مشاهیر شاعران فارسی گوی هند و منشی هرکوپال سکندرآبادی است. دیوان بزرگی دارد و از گلستان سعدی هم استقبال کرده است. این بیت از اوست:
چند گویی که نشان نیست ز خونین کفنان
مگر این لاله که بینی ز شهیدان تو نیست ؟( از قاموس الاعلام ترکی ج 3 ).
(تَ تِ ) (ص مف. ) ۱ - بسیار گرم شده. ۲ - گداخته شده.
(تَ تِ یا تَ ) ۱ - (اِمف. ) تابیده. ۲ - (اِ. ) تار عنکبوت.
سرخ شده از حرارت آتش، تافته، گداخته: به دست آهن تفته کردن خمیر / بِه از دست برسینه پیش امیر (سعدی۲: ۸۳ ).
= تنیده
۱- ( اسم ) تابیده ۲ - ( اسم ) تار عنکبوت.
از مشاهیر شاعر فارسی گویان هند و منشی هرکوپال اسکندر آبادی است.
بسیار گرم شده.
گداخته شده.
تابیده.
تار عنکبوت.