بندبند

لغت نامه دهخدا

بندبند. [ ب َ ب َ ] ( ق مرکب ) جزٔجزء. تکه تکه. قطعه قطعه. پاره پاره: و از حال ری و خوارزم بندبند و اندک اندک از آن گویم که دو باب خواهد بود سخت مشبع. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 474 ).
به ترکیب آن سنگها بندبند
برآورد بیدر حصاری بلند.نظامی.

فرهنگ فارسی

جزئ جزئ ٠ تکه تکه ٠ قطعه قطعه ٠ پاره پاره ٠

جمله سازی با بندبند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت که سوزد شمع بزم دیگری پروانه ما را

💡 نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد

💡 ما مهر از آن پسر سر مویی نمی‌بریم برند اگر به خنجر کین بندبند ما

💡 زهربندی به آن پیمان گسل افزود پیوندم زتیغ او جدا هر چند صائب بندبندم شد

💡 زور غیرت می گشاید بندبندم را ز هم می گشاید هر کجا بند قبا دیوانگی

💡 بندبندم بگسل از هم گرنباشم روز حشر بند بر دل مانده زلف سمن سای تو من