لغت نامه دهخدا
ترق.[ ت َ رَ ] ( اِ صوت ) ترغ. رجوع به تراغ و ترغ شود.
ترق.[ ت َ رَ ] ( اِ صوت ) ترغ. رجوع به تراغ و ترغ شود.
تُرْق (torque)
گردن آویز متعلق به دوران پیش از تاریخ که معمولاً از طلا ساخته می شد. در عصر مفرغ و آهن در بریتانیا، ایرلند، و شمال غربی اروپا، به ویژه در فرهنگ های سلتی یافت شده اند که نمونۀ بارز طراحی زیبای هنر سلتی به شمار می روند. نمونه های بسیاری از این گردن آویز در باتلاق ها و رسوبات دریاچه ای یافت شده اند. نمونه ای از آن را مجسمه و گُلِ محتضر متعلق به پرگامون در آسیای صغیر، بر گردن آویخته، و اِسترابو، جغرافی دان و موّرخ یونانی، در توصیف اقوام سلت از تُرق به عنوان وسیلۀ تزئینی گردن و مُچ نام برده است. تُرقی که در اِسنِتیس هام در نورفوک، انگلستان پیدا شده، حدود ۲ کیلوگرم وزن دارد.
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار)
💡 تا فذالک یافتش در جمع خوبان روزگار خط ترقین بر عذار ماه انور میکشد
💡 آشنائی عاشق با معشوق محالست و طالب روشنائی در عالم عشق ضلال است هودج عز معشوق بر اوج قافلۀ قاف کبریاست و نشو ونمای عاشق در حضیض سفلی، نه او را حلول و نزول از عالم عزت جایز نه این را صعود و ترقی از حضیض حدوث ممکن:
💡 مسند تست بحق بارز مجموع وجود وین دگرها همه ترقین عدم را تفصیل
💡 حضور کوروش در جبههٔ جنگ پلوپنزی باعث شدهبود که او دوستانی بسیار در شمار سرداران نیروهای پلوپنزی بیابد و همچنین از نزدیک نظارهگر تحول و ترقی سربازان و شیوههای جنگآوری یونانی باشد.
💡 به قرب خسرو شد محترق چنین باشد هر آن ستاره که با آفتاب کرد قران