بیرون کردن

بیرون‌کردن، مصدری مرکب از دو جزء «بیرون» و «کردن»، به‌معنای راندن، اخراج یا خارج‌سازی است. این فعل در متون کهن و نوین فارسی، با دامنه‌ای از معانی از جمله طرد، نفی، عزل و برون‌افکندن به‌کار رفته و اغلب بر کنارسازی فرد یا چیزی از محدوده‌ای مشخص دلالت دارد. برای نمونه، در اشعار حکیم فردوسی آمده است: «کنون دشمن از خانه بیرون کنیم»، که نشان‌دهنده کاربری این واژه در مفهوم زدودن و راندن دشمن است.

در کاربرد اداری و اجتماعی، بیرون‌کردن به‌صورت مصطلح به معنای اخراج خدمتکار یا عضو یک سازمان به‌کار می‌رود و با عباراتی مانند «عذر او را خواستن» یا «برکنار کردن» هم‌معنی می‌شود. این اصطلاح ضمن برجسته‌سازی وجه رسمی و قاطع کنار گذاشتن، حاوی بار معناییِ قطع رابطه و خاتمهٔ حضور است.

شایان ذکر است که گاه در گفتار و نوشتار، شکل بلندتر «بیرون آوردن» نیز به‌جای بیرون‌کردن مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ اگرچه این دو در برخی بافت‌ها هم‌پوشانی دارند، اما بیرون‌آوردن اغلب بر جابجایی یا استخراج شیء یا شخص از درون مکانی تأکید دارد، در حالی که بیرون‌کردن بیشتر بر اقدام اداری، اجتماعی یا نمادینِ راندن و طرد تمرکز می‌کند. بنابراین، رعایت دقیق این تفاوت‌های ظریف در نگارش و کاربرد رسمی، ضروری است.

لغت نامه دهخدا

بیرون کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راندن. بدر کردن. برون کردن. خارج ساختن. اخراج کردن. نفی کردن. طرد کردن:
کنون دشمن از خانه بیرون کنیم
وزین پس بر این لشکر افسون کنیم.فردوسی.- بیرون کردن نوکری یا عضو اداره ای را؛ اخراج کردن او را. عذر او را خواستن.
|| بیرون آوردن. ( یادداشت مؤلف ):
ای بزفتی علم بگردجهان
برنگردم ز تو مگر بمری
گرچه سختی چو نخکله مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری.لبیبی.مجرد بمعنی نه عارف بدلق
که بیرون کنددست حاجت بخلق.سعدی.رجوع به برون کردن شود.
- از سر بیرون کردن؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از خاطر زدودن:
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
ز سر نام پرویز بیرون کنم.فردوسی. || درآوردن. استخراج: و آلات شکمش بیرون کردند و از بوی خوش بیاکندند. ( مجمل التواریخ والقصص ). نقت؛ مغز از استخوان بیرون کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). نتل؛ خاک از چاه بیرون کردن. ( تاج المصادر ). || درآوردن. کندن. جدا کردن، چنانکه جامه و کفش از تن و پای. ( یادداشت مؤلف ):
همه جامه رزم بیرون کنید
همه خوبکاری به افزون کنید.فردوسی.بدو گفت رستم که ایدون کنم
شوم جامه راه بیرون کنم.فردوسی.خلع؛ بیرون کردن جامه و مانند آن. ( ترجمان القرآن ): آن جامه... از من بیرون کرد و آن جامه ها را در من پوشانید. ( اسرارالتوحید ص 54 ). || بریدن. جدا کردن: شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. ( تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. ( تاریخ سیستان ).
- بیرون کردن پوست؛ سلخ. کندن پوست. باز کردن پوست. جدا کردن پوست از اندام:
باز لگدکوبشان کنند همیدون
پوست کنند از تن یکایک بیرون.منوچهری.آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 65 ).
|| جدا کردن. برداشتن. کنار گذاشتن: بخیلی میکرد و زکوة خدایی از مال بیرون نمیکرد. ( قصص الانبیاء ص 115 ). || خلع کردن. برکنار کردن: بعد از مطیع پسر او طایع بود... بهاءالدوله ویرا الزام کرد تا خود را از خلیفتی بیرون کرد و پاره ای گوش او ببرید. ( ترجمه طبری بلعمی ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - خارج کردن اخراج کردن. ۲ - استثنا کردن.

ویکی واژه

espellere
sfrattare

دبیرستان یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز