بیحد

لغت نامه دهخدا

بی حد. [ ح َ / ح َدد ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بی نهایت. بی پایان. ( آنندراج ). بی نهایت و بی کران. بی پایان. غیرمحدود. غیرمتناهی. || بی اندازه. ( ناظم الاطباء ). کثیر. بیشمار. خارج از اندازه:
کجا جای بزم است گلهای بیحد
کجا جای صید است مرغان بیمر.فرخی.قلعه ای دیدم سخت بلند و نردبان پایهای بیحد و اندازه. ( تاریخ بیهقی ).
گویند عالمی است خوش و خرم
بیحد و منتهاست درو نعما.ناصرخسرو.چهار است گوهر فزون بی از آنک
بکار اندرون بی حد و منتهی است.ناصرخسرو.سالهای عمر تو بادا ز دور آسمان
بیحد و بیمر که بیحد زیبد و بیمر سزد.سوزنی.دلم ز انده بیحد همی نیاساید
تنم ز رنج فراوان همی بفرساید.مسعودسعد.خشم بیحد مران و طیره مگیر.سعدی.- بی حد و حصر؛ بی اندازه و بی انتها.

فرهنگ معین

(حَ ) (ص مر. ق مر. ) ۱ - بی اندازه، بی شمار. ۲ - بی کران، غیرمحدود.

فرهنگ عمید

بی کران، بی نهایت، بی اندازه، بی شمار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بی اندازه بی شمار بی نهایت. ۲ - بی کران غیر محدود.

جمله سازی با بیحد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 معنی یکیست در نظر عقل دور بین از راه صورت ار چه که بیحد و منتهاست

💡 آنکه مغلوبست محبوس خودست اندرین ره مشکل او بیحد است

💡 اندر این آثار هستی بیحد است هرچه بشمارم از آن یک درصد است

💡 بسی شد پشیمان ز گفتار خویش خجل گشت بیحد ز رفتار خویش

💡 عشق دریاییست بیحد کاندر آن موج کشتیبان و توفان ساحل است

💡 خط خود بستان به این حاجت نبود هست بیحد رحمت و فضل ودود

دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز