بی حال

فرهنگ عمید

۱. بی رمق، سست، ناتوان.
۲. آن که حال خوشی ندارد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه حال خوشی ندارد بی رمق. ۲ - وارفته شل. ۳ - بیعرضه.

ویکی واژه

ضعیف، خسته (از نظر جسمانی)
افسرده و ناراحت
بی‌ذوق

جمله سازی با بی حال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 افتاد اها حزین در قدم محمل نازت بی تابی حال دل او را ز درا پرس

💡 مبین خرابی حالم که زیر طاق سپهر هزار تعبیه پنهان در آب و خاک منست

💡 آشفته جا به طره‌ات کرد مگر که تا شبی حالت خویش مو به مو گوید با تو روبه‌رو

💡 گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم

💡 تا گم نگردی از خود گنجی چنین نیابی حالی چنین نیابد گم گشته از ملاقات

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
جیران یعنی چه؟
جیران یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز