لغت نامه دهخدا
جوهردار. [ ج َ / جُو هََ ] ( نف مرکب ) دارنده جوهر. صاحب جوهر. ( آنندراج ).
- تیغ جوهردار؛ تیز و بران. آبدار.
- آدم جوهردار؛ زبر و زرنگ و کاری.
جوهردار. [ ج َ / جُو هََ ] ( نف مرکب ) دارنده جوهر. صاحب جوهر. ( آنندراج ).
- تیغ جوهردار؛ تیز و بران. آبدار.
- آدم جوهردار؛ زبر و زرنگ و کاری.
( ~. ) [ معر - فا. ] (ص مر. ) ۱ - نژاده، اصیل. ۲ - مستعد، کاری. ۳ - شمشیر و تیغ آبداده و تیز.
۱. [مجاز] دارای استعداد و شایستگی.
۲. [قدیمی] اصیل.
۳. [قدیمی] دارای جلا و درخشندگی.
۴. [قدیمی] تیغ و شمشیر آبدار.
دارنده جوهر صاحب جوهر
معرب
نژاده، اصیل.
مستعد، کا
شمشیر و تیغ آبداده و تیز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد
💡 به چین عاریت دامان استغنا نیالاید ز بس شمشیر ابروی تو جوهردار افتاده
💡 تیغ جوهردار من بیرون نیامد از نیام تا نکردم رهن صهبا جبه و دستار خویش
💡 چند باشی در شکست کارم ای گردون، بس است استخوانم را هجوم زخم جوهردار کرد
💡 تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین آن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
💡 شب که بیرویت شرر در جیب دل میریختیم برق آهم لمعهٔ شمشیر جوهردار بود