لغت نامه دهخدا
وگرنه. [ وَ گ َ ن َ ] ( حرف ربط مرکب ) ( از: و + گر مخفف اگر، + نه ) مخفف و اگر نه. والاّ:
بده داد من زآن لبانت وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو به گرزش.خسروانی.وگرنه ما کدامین خاک باشیم
که از دیوار تو رنگی تراشیم.نظامی.
وگرنه. [ وَ گ َ ن َ ] ( حرف ربط مرکب ) ( از: و + گر مخفف اگر، + نه ) مخفف و اگر نه. والاّ:
بده داد من زآن لبانت وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو به گرزش.خسروانی.وگرنه ما کدامین خاک باشیم
که از دیوار تو رنگی تراشیم.نظامی.
حرف ربط مرکب مخفف و اگر نه والا
در غیر این صورت.
💡 سخت است کمان تو، وگرنه بود از آه در قبضه من چرخ مقوس چو کباده
💡 نعلم بود در آتش دیگر، وگرنه شمع یک مصرع از سفینه پروانه من است
💡 ازل پستر زند چتر و ابد از راه برخیزد وگرنه رنجه سازد تو سنت را تنگ میدانی
💡 بر این آتش بزن آبی و خوش باش وگرنه بستهٔ این پنج و شش باش
💡 گهر پروردن از گردون بدگوهر نمی آید وگرنه جام ما را قطره ای سرشار می سازد