لغت نامه دهخدا
نقب چی. [ ن َ ] ( ص مرکب )نقب زن. نقاب. ( فرهنگ فارسی معین ): امشب نقب چیان آهنین چنگ از چند محل رخنه در حصار انداخته سوراخ کنند. ( عالم آرای عباسی، از فرهنگ فارسی معین ).
نقب چی. [ ن َ ] ( ص مرکب )نقب زن. نقاب. ( فرهنگ فارسی معین ): امشب نقب چیان آهنین چنگ از چند محل رخنه در حصار انداخته سوراخ کنند. ( عالم آرای عباسی، از فرهنگ فارسی معین ).
(صفتاسم ) نقب زن نقاب جمع: نقبچیان: امشب نقبچیان آهنین چنگ از چند محل زخنه در حصار انداخته سوراخ کنند.
💡 یک غیرنظامی بادیهنشین نیز بر اثر اصابت راکت به منطقهای در نقب کشتهشد.
💡 جهت اهمیت سابقه و قدمت فرهنگی دهستان سیاهکلرود لازم می بینیم به یک موضوع مستند تاریخی اشاره ای کنم و نقبی گذرا بزنم.
💡 ز سواد کارگه صور به غبار نقب گمان مبر تو به شرط آنکهکنی نظر همه عینک آمده حایلت
💡 «روستای ما را محاصره کردند، زنان، کودکان و افراد مسن ما را گرفتند، و آنها را از مرز و به صحرای نقب انداختند، و بسیاری از آنها در نتیجه تیراندازی [در تلاش برای بازگشت به آن سوی مرزها] جان باختند.»
💡 شب غمهای من چون شد به صبح شادی آبستن رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی
💡 این میوه خورد آنکه چنین رخنه نموده است این گنج برد آنکه چنین نقب بریده است