دخم. [ دَ ] ( ع مص ) بزور راندن. ( منتهی الارب ). سخت سپوختن. || از جای برکندن چیزی را. || آرمیدن با زن. ( از منتهی الارب ).
دخم. [ دَ ] ( اِ ) دخمه. مقبره. سردابه که مرده را در آن جای دهند. ( از برهان ). سردابه را گویند که مردگانرا در آنجا جای دهند. ( جهانگیری ):
چنین گفت با من ستاره شمار
که رستم کند دخم سام سوار.اسدی.رجوع به دخمه شود.
(دَ ) [ په. ] (اِ. ) دخمه.
۱. سرداب.
۲. گور: چنین گفت با من ستاره شمار / که رستم کند دخم سام سوار (اسدی: ۴۰۶ حاشیه ).
دخمه، سرداب
( اسم ) ۱ - سر دابهای که جسد مردگان را در آن نهند. ۲ - صندوقی که جسد مرده را در آن نهند. ۳ - گورستان زردشتیان یا - دخمه زندانیان آسمان. یا دخمه فیروزه آسمان.
دخمه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کثرت آثار زرتشتی مثل معبد، دخمه و … که در اطراف قم بودهاند، با استناد به کتاب تاریخ قم دلیل دیگری بر شهر بودن این منطقه پیش از اسلام است.
💡 فرداستکه بر مه رود از خاک سراندیب سور و شغب از دخمه گرشاسب و نیرم
💡 نیک ماندخم زلفین سیاه تو به دال نیک ماند شکن جعد پریش تو به جیم
💡 کیخسروم چه زنده به گور جهان بود؟ سر زین نهفته دخمهٔ خضرا برآورم
💡 هنوز دخمهٔ خوارزم شاه را باست ز دود نایبه چون ملک قیروان دارد
💡 طبق یک افسانه، جسد در یک گورابه (دخمه پرآب) در زیر کلیسای مسیحیان اولیه قرار دارد.