لغت نامه دهخدا
هزارم. [ هََ / هَِ رُ ] ( عدد ترتیبی، ص نسبی ) شماره ای از هر چیز که پس از نهصدونودونهم و پیش از هزارویکم است.
هزارم. [ هََ / هَِ رُ ] ( عدد ترتیبی، ص نسبی ) شماره ای از هر چیز که پس از نهصدونودونهم و پیش از هزارویکم است.
(صفت ) عددترتیبی براا (( هزار ) ) در مرحل. هزار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هزارم درد دل باشد ولی از بیزبانیها چو میبینم تو را من ناله و آهی نمیدانم
💡 هم آواز هزارم نالهٔ شور افکنم بشنو هم آغوش خزانم، دفتر پاشیده ای دارم
💡 گر هزارم بار خون دل بریزی حاکمی از تو من آزار چون گیرم بهر آزردنی؟
💡 اسدآباد، روستایی در دهستان هزارمسجد بخش مرکزی شهرستان کلات استان خراسان رضوی ایران است.
💡 فیلارمونیک نیویورک در دسامبر ۲۰۰۴ میلادی ۱۴هزارمین ارکستر خود را اجرا کرد. ارکسترهای این فیلارمونیک تاکنون ۳۱ رهبر داشتهاند.