لغت نامه دهخدا
حکمرانی. [ ح ُ ] ( حامص مرکب ) عمل و شغل حکمران. فرماندهی. حکومت.
حکمرانی. [ ح ُ ] ( حامص مرکب ) عمل و شغل حکمران. فرماندهی. حکومت.
( ~. ) [ ع - فا. ] (حامص. ) حکومت، فرمانروایی.
حکومت، فرمانروایی.
حکومت فرمانروایی.
حکومت، فرمانروایی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حکمرانی بی نیاز از تخت و تاج بی کلاه و بی سپاه و بی خراج
💡 در سریر موشکافی شاهم از فکر رسا در دیار نظم طبعم حکمرانی میکند
💡 زور طالع بین که مفلوکی ز اهل مدرسه حکمرانی بر سپاه شاه کیهانی کند
💡 چون وزیر جنگ آید در سخن گوئی بود حکمرانی با رعایا پادشاهی با لله
💡 وی پیشتر نایب هارون الرشید در بغداد بود و با بابک خرمدین نبرد کرده بود. در عهد واثق ولایتداران نفوذ یافتند. عبدالله بن طاهر، حکمرانی خراسان، طبرستان و کرمان را برعهده داشت.