فرهنگ معین
(حَ یا حِ قَ ) [ ع. حذاقة ] (اِمص. ) مهارت، چیره دستی.
(حَ یا حِ قَ ) [ ع. حذاقة ] (اِمص. ) مهارت، چیره دستی.
مهارت، استادی.
زیرک شدن، استادشدن درکاری، مهارت، دانایی
( اسم ) مهارت چیره دستی استادی.
مهارت، چیره دستی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شتر گفت: شنیدم که درودگری بود در صنعت و حذاقت چنان چابکدست که جان در قالبِ چوب دادی و نگاریدهٔ اندیشه و تراشیدهٔ تیشهٔ او بر دستِ او آفرین کردی. زنی داشت چنان نیکورویِ خوبپیکر که این دو بیت غزل سرایانِ خاطر در پردهٔ حسبِ حالِ او سرایند:
💡 این ذهن و حذاقت که تو داری به طبیبی هرگز نرسد کشتی عمر تو به ساحل
💡 حذاقت کرم او حدیقه ای فرمود که در عرب نبود مثل و نیستدر عجمش
💡 اگر مرده کنی زنده مکن دعوی حذاقت را طبیبا گر فلاطونی بدرد عشق درمانی
💡 نبض مجلس چو شدی منحرف از جنبش اصل از حذاقت به همان مرتبه بردندی باز
💡 معمار عدل او بحذاقت مهندس است عطار خلق او به عبارت شکر گر است