لغت نامه دهخدا
حتمی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) محتوم. واجب. لازم. حتمی الاجراء، واجب الاجراء. حتمی الوقوع. محتوم الحدوث.
حتمی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) محتوم. واجب. لازم. حتمی الاجراء، واجب الاجراء. حتمی الوقوع. محتوم الحدوث.
(حَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) ۱ - قطعی، یقینی. ۲ - بایسته، ضروری.
۱. قطعی.
۲. [قدیمی] واجب، لازم، بایسته، ضروری.
واجب، لازم، ضروری، قطعی، بایسته
( صفت ) ۱ - قطعی یقینی: (( وقوع این حادثه حتمی است. ) ) ۲ - بایسته ضروری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ضبطهای ضبط گردیده شده در طول تور اروپایی آنان در سال ۱۹۶۹ به نام آلبوم زنده کنسرت - افریم زنده در سال ۱۹۶۹ انتشار پیدا کرد و در جدول شماره ۲۹ در بریتانیا واقع شد. اختلافات هنری روابط این زوج را تیره کرد. آنها آخرین کنسرت خود را قبل از جدایی در مارس ۱۹۶۹ در کلن اجرا نمودند. جدا شدن آنان در سال ۱۹۷۰ حتمی شد.
💡 یکی از آزمایشهای سنتی اعتیاد آزمایش ادرار است که روشی حتمی و دقیق نبوده و فرد میتواند با استفاده از مصرف مواد شیمیایی ویژهای نتیجهٔ آزمایش را تغییر دهد. هرچند که روشهای دیگری برای آزمایش اعتیاد وجود دارد که با اطمینان بسیار بالا میتوان از آنها بهره گرفت.
💡 الذّریعة مرجعی اصلی، اساسی و حتمی برای هر پژوهندهای است که با کتاب و نسخه (اعم از فارسی و عربی) سر و کاری پیدا میکند.
💡 سرانجام در تاریخ یکشنبه، ۹ مرداد ۱۳۹۰، اجرای حکم قصاص حتمی شد که در آن روز آمنه، مجید را بخشید و پرونده صرفاً از لحاظ جنبه عمومی جرم مفتوح ماند.
💡 عزتالله یوسفیان ملاء با اشاره به راهاندازی فرودگاه اجراشدن این پروژه راحتمی اعلام کرد و گفت: مجوز آن صادرشده و در لیست ردیف بودجه قرارگرفته است و پروژهای که در این کتابچه بودجه قرار بگیرد مطمئناً اجرایی میشود اگرچه ممکن است سالها به طول انجامد.