جنباننده

لغت نامه دهخدا

جنباننده. [ جُم ْ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) محرک. حرکت دهنده. تکان دهنده: دوم قوت جنباننده که بتأیید او حیوان به جنبد. ( چهارمقاله ).
بی تکلف پیش هر داننده هست
آنکه با جنبنده جنباننده هست.مولوی.

فرهنگ عمید

تکان دهنده.

جمله سازی با جنباننده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و آن قوتها که نبات داشت با خود آورد و دو قوت او را در افزود یکی قوت اندر یافت که او را مدرکه خوانند که حیوان چیزها را بدو اندر یابد و دوم قوت جنباننده که بتأیید او حیوان بجنبد و بدانچه ملائم اوست میل کند و از آنچه منافر اوست بگریزد و او را قوت محرکه خوانند.

💡 پس یقین در عقل هر داننده هست اینک با جنبنده جنباننده هست

💡 که جنباننده این نقش و معنی‌ست چو بادی رقص‌های شاخ بیدیست

💡 دل بیاری ده که بی‌عونش نجنبد دل ز جای نه زبادی دان که جنباننده در اعضاستی

💡 تو هر جنبنده را بین کو خداگوست یقین داند که جنباننده با اوست

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز