جامه دریدن. [ م َ / م ِ دَ دَ ] ( مص مرکب ) پیراهن پاره کردن. لباس پاره کردن:
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش
ببستان جامه زربفت بدریدند خوبانش.ناصرخسرو.خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد.سعدی ( از ارمغان آصفی ).او رفت و جانم میرود تن جامه بر خود میدرد
سلطان چو خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم.سعدی.گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
تایاد تو افتادم از یاد برفت آنها.سعدی.مجنون ترا جامه دریدن نگذارند
یک ناله دلخواه کشیدن نگذارند.شفائی اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).
( ~. دَ دَ ) (مص م. ) بی تاب شدن، ناشکیبایی کردن.
( مصدر ) ۱- پاره کردن لباس. ۲- بی طاقت شدن ناشکیبایی کرد.
بی تاب شدن، ناشکیبایی کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق روز دگر بامداد پاره بر او دوختن
💡 دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم نعره زدن و جامه دریدن نگذارند
💡 پوشیدهدار آنچه به فهمت رسیده است عریان مشو که جامه دریدن نگفتهام
💡 چون محبت رایت همت زیادتی گیرد برخاستنو در گشتن و جامه دریدن و حرکت زیادتی کردن اثر آن باشد و این همه احوال عین سماع است و هیچ دل ازین احوال بیمدد سماع نیست.
💡 قاسم ار جامه درید از غم او باکی نیست نعره و جامه دریدن صفت مستانست