تیزدست
مترادفها
چابک، ماهر، سریع
لغت نامه دهخدا
تیزدست. [ دَ ] ( ص مرکب ) جلدکار و توانا و باوقوف و زورآور و قوی. ( ناظم الاطباء ). جلد. چالاک. چابک. جلددست. چالاک در کارکردن با دست. ( از یادداشتهای مرحوم دهخدا ). رجوع به تیزدستی شود.
فرهنگ معین
(دَ ) (ص مر. ) ماهر، استاد.
فرهنگ عمید
چرب دست، سبک دست، چابک، ماهر.
فرهنگ فارسی
جلد کار و توانا و با وقوف و زور آور و قوی جلد چالاک
ویکی واژه
ماهر، استاد.
جمله سازی با تیزدست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 جرأت به تیزدستی من فخر می کند ازکوهکن دلیر ترم در هلاک خویش
💡 صد کمند انداز را زلفت به یک مو بسته بود تیزدستی های آن زلف پریشانت چه شد
💡 نمیباید سلاحی تیزدستان شجاعت را که در سر پنجه خصم است شمشیری که من دارم
💡 سلاح جوهر ذاتی است شیرمردان را چه حاجت است به شمشیر تیزدستان را؟
💡 چه حاجت است به شمشیر، تیزدستان را؟ که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد
💡 فغان که خار علایق ز تیزدستی ها امان نداد که سازیم جمع دامن را