واژه «توأم» به معنای همراه، همزمان یا هموجود است و معمولاً برای بیان ارتباط نزدیک یا همزمانی دو چیز به کار میرود. این کلمه از ریشه عربی «وَأم» گرفته شده و در فارسی به صورت وصفی برای اشاره به دو یا چند عنصر که با یکدیگر پیوستگی دارند، استفاده میشود. در زبان روزمره، «توأم» ممکن است برای اشاره به دو فرد یا دو پدیده که در کنار هم و هماهنگ عمل میکنند به کار رود. همچنین در متون علمی و پزشکی، «توأم» برای نوزادانی که همزمان در رحم مادر رشد میکنند، یعنی دوقلوها، به کار گرفته میشود. از نظر ادبی، این واژه میتواند نمادی از هماهنگی، اتحاد و همبستگی میان افراد یا مفاهیم مختلف باشد و بار معنایی مثبت دارد. کاربرد «توأم» در نوشتار و گفتار باعث انتقال دقیقتر مفهوم همراهی یا همزمانی میشود و از ابهام جلوگیری میکند. به طور کلی، «توأم» نشاندهنده پیوستگی، همزمانی یا وجود همزمان دو عنصر مرتبط است و بسته به زمینه، میتواند معنای عاطفی، علمی یا توصیفی داشته باشد. این واژه یکی از اصطلاحات پرکاربرد در زبان فارسی است که در زمینههای مختلف قابل استفاده است.
توام
لغت نامه دهخدا
( توآم ) توآم. [ ت ُ ] ( ع اِ ) ج ِ توأم. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب ال-م-وارد ). رج__وع ب-ه تواءَم شود.
توآم. [ ت ُ] ( اِخ ) نام قصبه عمان است از جانب ساحل، و مروارید توآمیه منسوب بدین قصبه است. رجوع به الجماهر فی معرفةالجواهر بیرونی و معجم البلدان و تؤامیة شود.
توأم. [ ت َ ءَ ] ( ع اِ ) ( از «ت ٔم » یا «ؤم » )بچه هم شکم. بچه دوگانه. ( دهار ). هم شکم. ( زمخشری ) ( ملخص اللغات حسن خطیب ) ( مهذب الاسماء ). یکی از دو تن که به یک شکم زاده شده اند. همزاد. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). همزاد، دو باشد یا زائد از آن، نر باشد یا ماده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). همزاد و حملی، دو باشد و یا زیادتر و نر باشد یا ماده. ج، توائم، توآم. ( ناظم الاطباء ). آن یک بچه که با بچه دیگر از یک حمل زن پیدا شده باشد. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). ج، توائم، توآم. ( منتهی الارب ):... به عصیان مبتلی گردد که بطن و فرج توأمند. ( گلستان ).
در روزگار عدل تو شاید که عاقلان
گویند بره با بچه ٔگرگ توأم است.ابن یمین.رجوع به اقرب الموارد و کشاف اصطلاحات الفنون شود. || نزد بلغاء نام تشریع است و نیز آنرا توشیح نامند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || به شعر ذوقافیتین نیز اطلاق کنند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || دوم تیر قمار یا تیری از تیرهای قمار. ( منتهی الارب ). دویم تیر قمار. ( ناظم الاطباء ). نام تیری است از ده تیر قمار که عرب بدان بازی کنند. ( آنندراج ). اصلُه وَوْأم. ( منتهی الارب ). دوم تیر که بدان قمار کنند. ( مهذب الاسماء ).
توأم. [ ت َ ءَ ] ( اِخ ) منزلی است مر جوزا را. ( منتهی الارب ). برج جوزا. ( ناظم الاطباء ). صاحب صبح الاعشی نویسد: مردمان از توأم به جوزا تعبیر کنند لیکن حسین بن یونس حاسب در کتاب خود که «هیئة الصور الفلکیة» نام دارد گوید مردم در این تعبیر بخطا رفته اند، چه جوزا صورت «جبار» است در زمره صور جنوبی و قدم راست توأم بعض ستاره های جبار است که برتاج اوست و گوید توأم بر خط وسطالسماء [ صورت ] دوجسد است به دو سر بیکدیگر چسبیده، هر یک را دستی و پائی است و دو سر آن صورت، بر سوی مشرق است و دو پای آن، بر سوی مغرب و ذراع شامی، آن دو سر بود و دست راست آن که از سوی شمال است ذراع یمانی است و آن ستاره از ذراع یمانی که روشن است شعری غمیصاست و دست راست توأم به توابع کشیده بود. ( صبح الاعشی ج 2 ص 152 ).
فرهنگ معین
( توأم ) [ ع. ] (ص. اِ. ) دوقلو، همزاد، دو چیز با هم و همراه.
فرهنگ عمید
۱. بچه ای که با بچۀ دیگر در یک موقع از یک شکم متولد شود، همزاد، دوقلو.
۲. چیزی که همراه، جفت، و در کنار چیز دیگر باشد، مثل زن وشوهر.
فرهنگ فارسی
همزاد، دوقلو، جفت مثل زن وشوهر، باهم وهمراه
( صفتاسم ) ۱ - کودکی که با کودک دیگر در یک هنگام زاییده شده باشد همزاد دو قلو. توامان توامین جمع: توائم.۲ - جفت ( زن و شوهر ). ۳ - دو چیز همراه.
قبیله از حبش
( تو آم ) نام قصبه عمان است از جانب ساحل و مروارید تو آمیه منسوب بدین قصبه است.
جمله سازی با توام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به نعمت تو که در شکر نعمتت پس از این بود دعای توام همره ضمیر و زبان
💡 ثناخوان توام تا زندهام اما یقین دارم که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ