تمام کردن

یک مصدر مرکب در زبان فارسی است که به معنای رساندن یک امر، کار، یا فرآیند به نقطه پایانی و نهایی آن است. این عمل مترادف با «کامل کردن»، «به آخر رسانیدن»، «به پایان بردن» و «به انجام رساندن» می‌باشد و در ادبیات فارسی، این مفهوم با واژه‌هایی چون «استکمال» نیز هم‌ارز دانسته شده است. مفهوم «تمام کردن» نه تنها به تکمیل یک عمل فیزیکی اشاره دارد، بلکه می‌تواند به اتمام یک دوره زمانی، یک سخنرانی، یا یک تعهد نیز اطلاق شود؛ به عبارت دیگر، هر جایی که نیاز به حصول نقطه مقصد و فرجام یک حرکت باشد، این فعل به کار می‌رود.

بر اساس نقل قول‌هایی که از منابعی چون «ناظم الاطبا» و همچنین «یادداشت به خط مرحوم دهخدا» باقی مانده، اهمیت این واژه در بافت تاریخی زبان فارسی مشهود است. به عنوان مثال، در توصیف بناها و تأسیسات شهری، این فعل برای تفکیک نقش میان بنیان‌گذار و تکمیل‌کننده به کار رفته است؛ مانند اشاره به شهر «کرخ» که بنای آن توسط خلیفه‌ای آغاز و توسط خلیفه‌ای دیگر «تمام شده» است. این کاربرد نشان می‌دهد که تمام کردن، اغلب مرحله نهایی یک پروژه بزرگ و چندمرحله‌ای است که نیازمند پیگیری و صرف تلاش برای نهایی‌سازی است.

از منظر فرهنگی و دینی نیز، این مفهوم ریشه دوانده است؛ همان‌طور که در منابع تاریخی ذکر شده، بنای اولیه «مکه» به حضرت آدم منتسب شده و حضرت ابراهیم آن را «تمام کرده» است. این بازنویسی تاریخی نشان می‌دهد که «تمام کردن» صرفاً یک عمل اداری یا ساختمانی نیست، بلکه حامل بار معنایی تکمیل یک رسالت، احیای یک امر مهم، یا رساندن یک میراث به نقطه کمال مورد نظر است. بنابراین، این فعل یکی از افعال محوری در بیان مفهوم فرجام، تحقق اهداف و غایت یک کوشش محسوب می‌شود.

لغت نامه دهخدا

تمام کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کامل کردن و انجام رساندن. ( ناظم الاطباء ). به آخر رسانیدن. بپایان رسانیدن. به پایان بردن. استکمال. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): کرخ، دون، دو شهرکند که معتصم بنا نهاده و مأمون تمام کرده است. ( حدودالعالم ). و بنای مکه، آدم علیه السلام کرده است و ابراهیم علیه السلام آن را تمام کرده. ( حدود العالم ).
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
شوم من به نزدیک آن نیکنام.فردوسی.یافته حج و عمره کرده تمام
بازگشته به سوی خانه سلیم.ناصرخسرو.جهان بمردم دانا تمام بایدشد
پس این مراد ترا می تمام باید کرد.ناصرخسرو.گفتی بر پسر فریضه تر که نیم کرده پدر خویش تمام کند. ( نوروزنامه ). و اگر بر دست او تمام نشدی دیگر که بجای او نشستی تمام کردی. ( نوروزنامه ). اگر آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او آن بناء نیم کرده آن پادشاه تمام کردی. ( نوروزنامه ).
بپایان بر چو این ره برگشادی
تمامش کن چو بنیادش نهادی.نظامی.کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل شادکام.مولوی.کاش بلبل خموش بنشستی
تا خر آواز خود تمام کند.سعدی.هرگز به جهل خود اقرار نکرده مگر آنکس که چون دیگری در سخن باشد و همچنان تمام ناکرده او سخن آغاز کند. ( گلستان ).
|| برآوردن. روا کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
امید ما همه به همان روزگارتست
یارب تمام کن تو امید امیدوار.مسعودسعد.ندا آمد که یا ملک الموت هر آرزویی که دارد همه را تمام کن. ( قصص الانبیاء ص 31 ). || مردن. جان تسلیم کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

کامل کردن و انجام رساندن. به آخر رسانیدن.

ویکی واژه

کار یا موضوعی را خاتمه دادن، به فرجام رساندن، پایان دادن.

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
زردوست یعنی چه؟
زردوست یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز