تراوش

لغت نامه دهخدا

تراوش. [ ت َ وِ ] ( اِمص ) تراویدن. ( ناظم الاطباء ). چکیدن. با لفظ کردن مستعمل. ( آنندراج ). || ترشح و تقطیر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تراوش کردن و تراوش نمودن شود.

فرهنگ معین

(تَ وُ ) (اِمص. ) ترشح، چکه.

فرهنگ عمید

= تراویدن

فرهنگ فارسی

تراویدن
( اسم ) عمل تراویدن.

فرهنگستان زبان و ادب

{permeation} [شیمی، مهندسی بسپار، مهندسی شیمی] عبور مولکول ها یا اتم ها یا یون ها از محیط متخلخل یا تراوا

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:نفوذ

جمله سازی با تراوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خط سرنوشت من آب شد ز تراوش عرق حیا چو نقوش معنی روشنی ‌که شود به ‌کاغذ نم غلط

💡 راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار این شراب برق جولان می گدازد شیشه را

💡 پیش‌بینی می‌کند. در نظریه تراوش به این خوشه، خوشه تراوا می‌گویند. این پدیده در نظریه تراوش با کمیت‌هایی مثل متوسط اندازه خوش‌ها

💡 یکی از منابع تشکیل جو در کره ماه، تراوش گازها است. گازهایی هم‌چون رادون و هلیوم که از فروپاشی رادیواکتیو درون پوسته و جبه ماه پدید می‌آیند به آسمان ماه تراوش می‌کنند و به ساخت جو ماه کمک می‌کنند.

💡 در گویش شیرازی، به آن ترش باله میگویند. این کلمه ابتدا تراوش پیاله بوده که به مرور زمان به ترش باله تغییر پیدا کرده‌است.[نیازمند منبع]

💡 طوق قمری چون خط پیمانه می آید به چشم می کند از بس تراوش نشأه از مینای سرو