لغت نامه دهخدا
بی علاج. [ ع ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + علاج ) بی درمان.که چاره ندارد. که درمانش نشود. رجوع به علاج شود.
بی علاج. [ ع ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + علاج ) بی درمان.که چاره ندارد. که درمانش نشود. رجوع به علاج شود.
بی درمان. که چاره ندارد. که درمانش نشود.
incurabile
inguaribile
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به خون آغشته ای، سودا مزاجی کهن بیمار عشق بی علاجی
💡 لیک دردی که بی علاج بود در جهان پیری ست و بی چیزی
💡 خواب غفلت بی علاج و چاره نیست بی دوا مرگ و بتر زان احمقیست
💡 در ماندهام به درد دل بی علاج خویش و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
💡 مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست
💡 قضا پیوسته در گوشم بواجه که این درد دل تو بی علاجه