بهوش
مترادفها
هوشیار، بیدار، آگاه، عاقل
متضادها
بیهوش، بیخود
فرهنگ عمید
= * بهوش بودن
* بهوش بودن: [مجاز] هوشیار بودن: بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم (سعدی۲: ۵۰۵ ).
فرهنگ فارسی
باهوش، هوشیار، باهوش باش
( صفت ) هوشیار باهوش.
جمله سازی با بهوش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ملایک چون بهوش آیند آنگاه نه بینند آن جوان را بر سر راه
💡 بهوش باش تو ایشیخ پارسا که همه شب بکفر زلف دو تا میزند بتی ره ایمان
💡 فرمان آمد که معروفست که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز بدیدار ما بهوش بازنیاید و جز بلقاء ما از خود خبر نیابد.
💡 بهوشتر ز حبابی، به مجلس تو چرا حدیث شکوة ما ناشنیده میماند!
💡 تا بهوش تو دهد صافی صهبای رموز گردد از پرده دل عاقله، دانش پالای
💡 و گفت: هرکه جرعه ای از شراب ذوق چشید بیهوش شد به صفتی که بهوش نتواند آمد مگر در وقت لقا و مشاهده.
💡 پس از آنکه تیم امدادی موفق شد فرد آسیبدیده را از میان آوار ساختمانهای فروریخته خارج کند، بلافاصله با معاینات اولیه متوجه شدند که او کاملاً بهوش و در شرایط پایدار است.
💡 پزشک پس از انجام ساعتها جراحی بسیار حساس و پیچیده، بالاخره با اطمینان اعلام کرد که بیمار از حالت بیهوشی خارج شده و اکنون به طور کامل بهوش است.
💡 با وجود تمام خستگی و فشارهای ناشی از کار طولانی در محیطهای پر استرس، او باید همیشه هوشیار و بهوش باقی بماند تا بتواند تصمیمات درست را اتخاذ کند.