لغت نامه دهخدا
رداده. [ رَ دَ ] ( اِخ ) دهی از بخش شوش شهرستان دزفول. سکنه آن 400 تن. آب آن از رودخانه کرخه. محصول عمده آنجا غلات و برنج و کنجد. راه آن اتومبیل رو و ساکنانش از طایفه عشایر لر می باشند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
رداده. [ رَ دَ ] ( اِخ ) دهی از بخش شوش شهرستان دزفول. سکنه آن 400 تن. آب آن از رودخانه کرخه. محصول عمده آنجا غلات و برنج و کنجد. راه آن اتومبیل رو و ساکنانش از طایفه عشایر لر می باشند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاخش جلال و رفعت، برداده طوبی آسا طوبی به غصن طوبی گر زین صفت دهد بر
💡 با توجه به اینکه هر پیام آیسیامپی به صورت مستقیم دردادهٔ پروتکل اینترنت بستهبندی میشود، مانند یودیپی پروتکلی نامطمئن است.
💡 عاشق به غم تو کار افتاده خوش است سرداده به باد و بی سر استاده خوش است
💡 طبع تو وقت تصرف قلب گرداند زمان گربراندیشد که دی که را صورت فردادهد
💡 شبی که وی با وی به منادمت بنشسته و آواز سرداده بود، ناگاه رنگ هادی دیگرگون شد و آثار اندوه بر چهره اش نمایان گردید.