دست بازداشتن یک مصدر مرکب در زبان فارسی است که معنای اصلی آن رها کردن، ترک گفتن، یا دست کشیدن از عملی است. این عبارت در بافتهای مختلف میتواند به معنای «صرف نظر کردن»، «کفِّ نفس کردن»، یا «مهار کردن» به کار رود. در متون قدیمیتر، همانطور که در منابع ذکر شده، مترادفهایی چون «ترک کردن»، «گذاشتن»، «یله کردن» و «هشتن» برای آن به کار رفته است. برای مثال، در «ترجمهٔ طبری بلعمی» آمده است: «جز یک تن همه را بکشت؛ آن یک تن را زنده دست بازداشت»، که در این سیاق به معنای «عفو کردن» یا «رها ساختن» است. بنابراین، محوریت معنایی این اصطلاح حول توقف در کنش یا واگذاری یک امر میچرخد.
گسترش معنایی این اصطلاح به حوزهٔ محدودیتها و محرومیتها نیز میرسد. در شواهد تاریخی، استفاده از «دست بازداشتن» میتواند به معنای خودداری از بهرهبرداری یا استفاده از یک منبع باشد. به عنوان نمونه، اشاره به معدن سیم در «حدود العالم» که «از بی هیزمی دست بازداشتهاند»، نشان میدهد که مراد، توقف موقت یا دائم فعالیت استخراج به دلیل فقدان مواد اولیه (هیزم) بوده است. این کاربرد، دلالت بر جنبهٔ انفعالی و اجباریِ «دست کشیدن» دارد، که در آن عاملی خارجی مانع از ادامهٔ کار میشود و افراد مجبور به ترک عمل خود میشوند. این امر، تفاوت ظریفی با «دست کشیدن» ارادی ایجاد میکند.
دست بازداشتن. [ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) رها کردن. ترک گفتن. دست کشیدن. ترک کردن. گذاشتن. یله کردن. هشتن: جز یک تن همه را بکشت آن یک تن را زنده دست بازداشت. ( ترجمه طبری بلعمی ). کوه سیم شهرکیست [ به خراسان ] به براکوه و اندر وی معدن سیم است و از بی هیزمی دست بازداشته اند. ( حدود العالم ).
شما نیز از اندرز او دست باز
مدارید و از من مپوشید راز.فردوسی.به بیچارگی دست از آن بازداشت
همه گوش و دل سوی اهواز داشت.فردوسی.گر تو مرا دست بازداری بی تو
زیر نباشد چو من بزیری و زاری.فرخی.روی ترا به غالیه کردن چه حاجت است
او را چنانکه هست بدو دست بازدار.فرخی.در این فساد، مرا دست بازدار و برو
که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه.منوچهری.از دین پدران خود چرا دست بازداشتی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 340 ). یاری خواستم از باری تبارک و تعالی به گزاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست. ( سفرنامه ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 3 ). اسکندر می گوید که این ولایت دست بازدارید و بروید. ( اسکندرنامه نسخه مرحوم سعید نفیسی ). اراقیت گفت من ترا هرگز دست بازندارم. عجب باشد اگر من مرغ در دام آمده را دست بازدارم نه دست از تو باز دارم نه بکشم. ( اسکندرنامه ).
جز به فرمان شهریار جهان
باز کی دارم از حمایت دست.مسعودسعد.منصور سوگند خورده بود که تا عمل من نکند او را دست بازندارم. ( مجمل التواریخ والقصص ). همه عرب بت پرستی گرفتند و دین ابراهیم پیغامبر را علیه السلام دست بازداشتند. ( مجمل التواریخ والقصص ).
مغنی مدار از غنا دست باز
که این کار بی ساز ناید بساز.نظامی.اگر ترا سر ما هست یا غم ما نیست
من از تو دست ندارم به بیوفائی باز.سعدی.مپندارگر وی عنان برشکست
که من بازدارم ز فتراک دست.سعدی. || دادن. واگذاردن: خرکی بود ماده و لاغر و ضعیف و خرد و اندکی گوسفند داشتی این حارث آن گوسفندان... را بر آن پسربزرگتر دست بازداشت و خود... به مکه آمد. ( ترجمه طبری بلعمی ).
- دست بازداشتن به کسی؛ در اختیار و تصرف او گذاردن. از او نستدن:
ور پاره ای بدی بدست کسی دست بازداشت
( ~. تَ ) (مص م. ) رها کردن، دست برداشتن.
۱ - دست از چیزی دست کشیدن از آن احتراز کردن. ۲ - طلاق دادن ( زن )
رها کردن ترک گفتن دست کشیدن
رها کردن، دست برداشتن.