لغت نامه دهخدا
دانس. ( فرانسوی،اِ ) رقص. دست افشانی و پای کوبی مرد و زن. وشت. ترقص. دستبند. زقن. حنجله. بحرکت درآوردن بدن بموزونی، هم آهنگ با نوایی یا سازی.
دانس. ( فرانسوی،اِ ) رقص. دست افشانی و پای کوبی مرد و زن. وشت. ترقص. دستبند. زقن. حنجله. بحرکت درآوردن بدن بموزونی، هم آهنگ با نوایی یا سازی.
[ فر. ] (اِ. ) رقص.
رقص، پایکوبی.
( اسم ) رقص
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ماهها نالیدم از تب، زار زار هیچ دانستی چه بود آن روزگار
💡 یک ساعت سخای یمین و یسار تو تا تو یمین خویش ندانستی از یسار
💡 از آن سگ گریه برگلزارش افتاد یقین دانست کز وی کارش افتاد
💡 کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد کس ندانست چه آمد به سلیمانش
💡 عمل را برای انجام ضرب مذکور لازم میدانست را رد کرد.