لغت نامه دهخدا
حمالی. [ ح َم ْما ] ( حامص ) حمالت. حرفه و پیشه حمال:
بهر حمالی خوانند مرا
کآب نیکو کشم و هیزم چست.خاقانی.چند حمالی جهان کردن
در زمین حمل زر نهان کردن.خاقانی.|| اجرت حمال.
حمالی. [ ح َم ْما ] ( حامص ) حمالت. حرفه و پیشه حمال:
بهر حمالی خوانند مرا
کآب نیکو کشم و هیزم چست.خاقانی.چند حمالی جهان کردن
در زمین حمل زر نهان کردن.خاقانی.|| اجرت حمال.
شغل و پیش. حمال بار بری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 «چرا زیرا که بنده گشنه هستم که حمالی نمیآید ز دستم»
💡 کام و ناکامش بی دربایست سفر، و هزار ناشایست دگر، آغاز ایوار از چاردیوار تاج الدین به حمل مرکوبی چنان مصحوب حمالی چنین مرسول شهود مسعود نواب آوردم، تا کی در آن حضرتش با حسرت زدگی ها کار کند و کوب افتد، و شمار بند و چوب، شعر:
💡 تحیر زحمت تکلیف دیگر برنمیدارد نگه باش و مژه بردار هر باری و حمالی
💡 سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد چو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد
💡 خرقه پوشان را ز مردم بردباری لازم است رخت حمالی برون کن چون نداری تاب بار
💡 هر که در راه ارادت آید و از حد گلیم زیادت شود بندش کنند و بحمالی آهن و پولاد خرسندش کنند، چنین دانم که تو از این رایحه بوئی نبرده ای و درین جایگاه گوئی نزده ای، ما درین غم شادمانه ایم و درین بند در بند شکرانه.