ذابح

لغت نامه دهخدا

ذابح. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از ذبح. سربرنده. ذامط. ذبح کننده حیوان مأکول اللحم. بسمل کننده. گلوبرنده. || ( اِ ) داغ گلوی ستور. یا آهن داغی است که بدان بر جانب گردن ستور داغ کنند. || موی که میان بند سر و گردن و جای ذبح رُسته باشد. || ( اِخ ) سعد ذابح؛ یکی از منازل قمر است و آن دو ستاره است روشن که میان آن دو مسافتی بمقدار یک گز است و در جای ذبح یکی از آن دو ستاره ستاره ای است خرد که گوئی آن ستاره روشن ستاره خرد را ذبح کردن خواهد:
سعد ذابح سر بریدی هر شکاری را که شاه
سوی او محور ز خط استوا کردی رها.خاقانی.|| در یکی از لغت نامه های مترجم عربی به فارسی آمده است: گیاهی سرخ است که آن را شترمرغ خورد.

فرهنگ معین

(بِ ) [ ع. ] (اِفا. ) سربرنده، ذبح کننده.

فرهنگ عمید

۱. ذبح کننده، گلوبرنده.
۲. (اسم ) داغ گلوی ستور.
۳. (اسم ) آهن داغ که با آن گردن ستور را داغ کنند.

فرهنگ فارسی

( اسم ) سر برنده ذبح کننده ( حیوان ) بسمل کننده.

جمله سازی با ذابح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرش را چون همی برید از تن تو گویی سعد ذابح بود لچمن

💡 یکی چو سعد همام و یکی چو سعد بهام یکی چو سعدالذابح یکی چو سعد سعود

💡 تو همانا سعد ذابح بوده ای چون گلاب صید نابح بوده ای

💡 مباش غره بسعدش نه ذابح آمد سعد؟ مباش ایمن از انجم نه رامحست سماک؟

💡 گرفته سعد ذابح دشنه بر کف چو اندر جنگ خوزستان مهلب

💡 لکان فی السکین یغرم ذابحا و فی معیر القوس کل المغرم

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز