خلش

لغت نامه دهخدا

خلش. [ خ َ ل ِ ] ( اِمص ) عمل خلیدن.( از ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ):
جانب دیگر خلش آغاز کرد
باز قزوینی فغانی ساز کرد.مولوی.|| فرورفتگی چیزی بجایی بنحوی که مجروح گرداند، مانند فرورفتگی خار بعضو آدمی. || انقطاع. || اندیشه و گمان و شبهه. || ریش و جراحت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(خَ لِ ) (اِمص. ) فرو بردن چیزی باریک و نوک تیز در جایی.

فرهنگ عمید

فرورفتن چیزی نوک تیز در بدن یا چیز دیگر: جانب دیگر خلش آغاز کرد / باز قزوینی فغان را ساز کرد (مولوی: ۱۵۶ ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) فرو بردن چیزی باریک و نوک تیز در جایی.
عمل خلیدن یا اندیشه و گمان و شبهه

ویکی واژه

فرو بردن چیزی باریک و نوک تیز در جایی.

جمله سازی با خلش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بادش دلیل عیسی کو مرده زنده سازد نخلش گواه مریم کز باد گشت حامل

💡 گرچه آمد نخلش از دست دعای ما به بار در برومندی به برگ سبز یاد ما نکرد

💡 کمر خواهی به نخلش دست پا بر جان شیرین نه که نتوان هم خدا را خواست هم...خرما را

💡 پای خسرو خلش از خار جفا بار نداشت تا سرش ریخته در پای عنان تو نیافت

💡 من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش

💡 من آن روزی که نخلش بارور می گشت می گفتم که خونها در دل عالم کند سیب زنخدانش