جوم
لغت نامه دهخدا
جوم. [ ج َ ] ( ع اِ ) شبانان که امر آنها یک باشد. ( منتهی الارب ) ( ذیل اقرب الموارد ). گویا فارسی است و آن عبارت از شبانانی است که امر آنان و سخن آنان و مجلس آنان واحد باشد. ( ذیل اقرب از لسان العرب ). || ج ِ جامة، بمعنی یکی جام. ( منتهی الارب ). رجوع به جام و جامة شود. || ( مص ) طلب کردن چیزی را، خیر باشد یا شر. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
ویکی واژه
جوم (جمع جومها)
#
جمله سازی با جوم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کام بخشا، از هجوم قرض خواهان می کشم آن پریشانی که زر در دست صاحب همتان
💡 نجوم را به جنونست چون مشابهتی به چرخ از سر شام است تا سحر نگران
💡 از نجوم آسمان چاکر فزون بینم ترا گاه آن آمد که تو بر آسمان دیوان کنی
💡 آرد هجوم لشگر غم گر، به ملک دل حصنی به گرد خویش بکش از، خم شراب
💡 چون هجوم آرد محبت، شاد نتوان زیستن در کمند آرزو آزاد نتوان زیستن