مقلوب واژهای فارسی است که به معنای معکوس یا برعکس به کار میرود. این کلمه باید به همین شکل و با املای صحیح نوشته شود و از نوشتن آن به شیوههای دیگر باید خودداری کرد. این واژه میتواند در جملات مختلف به کار رود و به عنوان صفت یا قید مورد استفاده قرار گیرد. هنگام استفاده از این واژه، باید به تطابق آن با سایر اجزای جمله توجه داشت؛ به عنوان مثال، از نظر فعل، فاعل و مفعول، جمله باید صحیح باشد. این واژه میتواند در زمینههای مختلفی مانند ریاضیات، زبانشناسی، فیزیک و غیره به کار رود، بنابراین توجه به زمینه استفاده از آن بسیار حائز اهمیت است.
مقلوب
لغت نامه دهخدا
کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند
جمله مقلوب است آنچ آورده اند.مولوی ( مثنوی چ خاور ص 123 ).عکس می گویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه.مولوی.گویند که در بعضی از اوقات ظرفها و آبدانها و خمها بدین دیه یافتند و مقلوب و سرنگون.( تاریخ قم ص 64 ).
- کلام مقلوب؛ کلام برگردانیده شد از وجه آن. ( از ناظم الاطباء ).
- مقلوب شدن؛دگرگون شدن. وارونه شدن. برعکس شدن:
حال مقلوب شد که برتن دهر
ابره کرباس و دیبه آستر است.خاقانی.- مقلوب کردن؛ بگردانیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مقلوب گردانیدن؛ دگرگون کردن: روزگار مشعبذنمای... اندیشه ترا مقلوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 180 ).
- مقلوب گفتن؛ مجازاً، سخن غیرمناسب گفتن. پریشان گفتن. ( فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر ):
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی.مولوی ( کلیات شمس ایضاً ). || در اصطلاح اهل درایه حدیثی است که در سند آن یا در متن آن قلب شده باشد به بعضی دیگر. مثل آنکه بگوید: «محمدبن احمدبن عیسی » و حال آنکه احمدبن احمدبن عیسی است و در متن، به تصحیف و تحریف و تبدیل است... ( درایه، از فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی ). و رجوع به ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی شود. || از جمله صنعتهایی که در نظم و نثر بدیع و غریب دارند و بر قوت طبع و خاطر شاعر و دبیر دلالت کند مقلوب است و مقلوب باشگونه باشد. و انواع او بسی است اما چهار نوع معروفتر است: مقلوب بعض، مقلوب کل، مقلوب مجنح. مقلوب مستوی.( حدایق السحر فی دقایق الشعر ):
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه
دشمنت، اعنی هلاک و حاسدت، اعنی فنا.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 24 ).زآنکه مقلوب سنائی «یأنس » است
گر نگیرم انس با من بد مگرد
انس گیرم باژگونه خوانیم
خویشتن را باژگونه کس نکرد.سنائی ( دیوان ایضاً ص 70 و 71 ).
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. (ادبی ) در بدیع، شعر یا سخنی که در آن کلمات مقدّم و مؤخّر شده یا کلماتی مانند رگ و گر، رقیب و قریب، شارع و شاعر، جادوانه و جاودانه، ابدا و ادبا، و امثال این ها به کار برده شده باشد، مانند این شعر: هست انیس و کریم ورنشناسی / زود بخوان باشگونه میرک سینا (امیرعلی یوزی تکین: لغت نامه: مقلوب ).
۳. (قید ) [قدیمی] برگشته، واژگون.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - وارونه کرده شده باژگون شده برگردانیده. ۲ - مقلوب بر چند قسم است: الف - آنست که هر مصراع را بهمان لفظ و معنی واژگونه می توان خواند: [ یا خسرو نو نور سخای یاری ده مامهدی رای. ] ب - آنست که هر مصراع قلب دیگری باشد: [ رامشش درمان دردش گرم یار رای مرگش درد نامردش شمار. ] ج: - کلمات هر مصراع را بقلب خوانی مصراعی دیگر شود و قلب یک بیت بیتی دیگر سازد: [ با من اکنون عتاب دارد دلبر خرمن خرمن ز زلف بارد عنبر.] [ دلبر دارد عتاب اکنون بامن عنبر بارد ز زلف خرمن خرمن. ] د - آنست که شاعر کلمات مقلوب هم آورده: مقلوب تام کلمه: [ روز زورست راز زار مگو گنج جنگ است رای یار مزن. ] مقلوب بعض کلمه: [ از ان جاودانه دو چشم سیاه دلم جادوانه برنج و عناست. ] ( المعجم. مد. چا. ۳۲٠ -۳۱۹:۱ )
فرهنگستان زبان و ادب
ویکی واژه
جملاتی از کلمه مقلوب
پارسی گردد ار کنی مقلوب لیک معنیش هم همان باشد
چون شتا آمد شتا مقلوب کن کِشته ها اندر شتا با آتش است