فروخته

لغت نامه دهخدا

فروخته. [ ف ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) بیع کرده شده. ( برهان ). اسم مفعول از فروختن. ( حاشیه برهان چ معین ).
فروخته. [ ف َ / ف ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) افروخته. فروزان. درخشان. ( برهان ). روشن:
همچو دلها بدو فروخته باد
صدر و ایوان و مجلس و میدان.فرخی.پیش تن دوستان ز رنج پناهی
در جگر دشمنان فروخته ناری.فرخی.چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روان
فروخته ست زمانه به دولت سلطان.عنصری.- فروخته روی؛ زیباروی. افروخته روی:
بدین فروخته رویان نگه کنم که همی
به فعل طبعی روی زمین فروزانند.مسعودسعد.- فروخته شدن؛ روشن شدن:
چو آتش است حسامت که چون فروخته شد
بدو دل و جگر دشمنان کنند کباب.مسعودسعد.رجوع به افروخته شود.

فرهنگ معین

(فُ خْ تِ ) (ص مف. ) افروخته.

فرهنگ عمید

به فروش رسیده.

ویکی واژه

افروخته.

جمله سازی با فروخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مصر از چهره یوسف نشود باغ خلیل تا برافروخته از سیلی اخوان نشود

💡 وه که از دود جگر این تن چون کاه بسوخت تا کی این آتش افروخته خس پوش کنم!

💡 ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته یک جهان ‌بروانه را از سوز غیرت سوخته

💡 از نور محفل تو جهان درگرفته است نفروخته چراغ تو از محفلی دگر

💡 دولت به وی آراسته چون ملک به انصاف ملت به وی افروخته چون چرخ به اجرام

دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز