فرزی

لغت نامه دهخدا

فرزی. [ ف َ ] ( اِ ) به معنی فرزین است که بیاید. ( آنندراج ). رجوع به فرزان و فرزین شود.
فرزی. [ ف ِ ] ( حامص ) سرعت. ( یادداشت به خط مؤلف ). || چابکی. چالاکی. چستی. ( یادداشت به خط مؤلف ).

فرهنگ معین

(فَ رْ ) نک فرزین.

فرهنگ عمید

چابکی، چالاکی.

فرهنگ فارسی

(اسم ) ۱ - مهره ای از شطرنج که به منزله وزیر است ۲- چوبی دراز که در طویله ها نصب کنند و زین و یراق اسب را بالای آن نهند.
سرعت. چستی

جمله سازی با فرزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر دست گرفت کج روی چون فرزین تا ز اسب پیاده ماندم همچون شاه

💡 من پیاده رفته‌ام در راستی تا منتها تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد

💡 شاها!تا کی پیاده ماند فرزین؟! پیلت در پویه با دو، اسبت در زین

💡 عالمی بیذق نطع هوس وصل تواند آخر ای شاه رخ خود سوی این فرزین کن

💡 کجروی در عهد تو منسوخ گشتست آنچنانک هست فرزین سیر خود سیر بیادق ساخته

حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
پهن یعنی چه؟
پهن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز