فراشته
لغت نامه دهخدا
فراشته. [ ف َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) افراخته. افراشته. بالابرده. بلندکرده:
گهی به بازی بازوش را فراشته داشت
گهی به رنج جهان اندرون بزد آرنج.بوشکور.چونانش همتی است رفیع و فراشته
کز فر هر دو فرقد مرقد کند همی.منوچهری.رجوع به فراشتن و افراشته و افراخته شود.
فرهنگ معین
(فَ تِ ) (ص مف. ) افراشته.
ویکی واژه
افراشته.
جمله سازی با فراشته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لشکر گریة خون در پی سر داشته فیّاض علم آه که در سحن دل افراشته بودم
💡 گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که بندش تو کنی
💡 در زیر مه فراشته از سیم ساده سرو بر برگ گل گذاشته از مشک سوده تار
💡 ای بخت تو فراشته بر آسمان علم وی نام تو نگاشته بر مشتری نگار
💡 به یزدان که افراشته آسمان که هم جان دهد هم سر آرد زمان
💡 ای از فراز سدره برافراشته علم وی صورت شفای تو درسورة الم