شنگی

لغت نامه دهخدا

شنگی. [ ش َ ] ( حامص ) خوشدلی. شادی:
برداشت رباب [ معشوقه ] از سر شنگی و پس آنگه
بنواخت و از جمله نواها بدرآمد.سوزنی.چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
چو زلف پرشکنش حلقه فرنگی نیست.سعدی.این دلبری و شنگی بی موجبی نباشد
وین سرکشی و شوخی باز از کجاست گوئی.فخر بناکتی.- شنگی کردن؛ شاهدی و شوخی و ظرافت کردن:
شنگی کن و سنگی زن بر شیشه عقل ایرا
می چون پری از شیشه دیدار نمود اینک.خاقانی.

فرهنگ فارسی

خوشدلی و شادی

جمله سازی با شنگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدان رسیده که از تشنگی نمایم غش کنون هلاک شوم ای پدر ز سوز عطش

💡 ز سوز تشنگی هر چند دارد رنگ خاکستر درون پرده دارد چشمه حیوان نهان سودا

💡 زبحر عشق تو دل صد هزار موج بخورد هنوز می کند از تشنگی زبان بیرون

💡 ز تشنگی نه به تن جان نه شیر در پستان مرا دل از غم این طفل در نفیر آمد

💡 کجا بی‌کاوش دردی صد چاک می‌زیبد هلاک تشنگی را دیده کی نمناک می‌زیبد

شور یعنی چه؟
شور یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز