سمح. [ س َ م َ ] ( ع مص ) جوانمرد گردیدن. جوانمرد کردن. || بخشیدن. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
سمح. [ س َ ] ( ع ص ) آسان و جوانمرد. ( منتهی الارب )( آنندراج ). سفر. ج، سُمَحاء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از مهذب الاسماء ). || عود سمح؛ چوب بی گره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). سمحاء. ( ناظم الاطباء ).
(سَ مِ ) [ ع. ] (ص. )۱ - بخشنده. ۲ - آسان.
(سَ مَ ) [ ع. ] (مص ل. ) جوانمرد گردیدن، اهل بخشش شدن.
(سَ ) [ ع. ] (ص. ) جوانمرد، بخشنده.
۱ - بخشنده سخی. ۲ - آسان سهل.
جوانمرد، بخشنده.
جوانمرد گردیدن، اهل بخشش شدن.
بخشنده.
آسان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اذا طلعت فلا شمس و لا قمر اذا سمحت فلا بحر و لا مطر
💡 قلت اسمحینی بالقبل قالت الی کم ذیالحیل ارسل رسولا لایمل کم من دموع سائله
💡 اصل در اشیاء اباحت زان اوست ملت و سهل و سمح در کار اوست
💡 لو لا الملامه او حذاری سبة لوجدتنی سمحا بذاک مبینا
💡 توق الخلاف ان سمحت بموعد لتسلم من هجرالوری و تعافا