کلمهی «سرسام» در زبان فارسی به حالتی از سردرگمی، آشفتگی شدید ذهنی یا ناتوانی در تمرکز اشاره دارد و معمولاً زمانی بهکار میرود که فرد بر اثر فشار، شلوغی محیط، هیاهو یا حجم زیاد کار و اطلاعات دچار حالت گیجی و پریشانی میشود. این واژه در گفتار روزمره برای توصیف وضعیتی بهکار میرود که ذهن فرد بر اثر محرکهای متعدد یا شرایط آزاردهنده بههم میریزد و توان ساماندهی افکار یا تصمیمگیری کاهش مییابد. در متون قدیمی و پزشکی سنتی، «سرسام» به حالتی نزدیک به تب شدید همراه با اختلال هوشیاری یا پریشانی ذهنی اشاره میکرد، اما در کاربرد امروزی بیشتر بار استعاری و توصیفی دارد. استفاده از این واژه معمولاً نشاندهنده شدت آزار روانی یا ذهنی است، بهگونهای که فرد احساس میکند ذهنش بههم ریخته و توان تحمل فشار کاهش یافته است. از نظر بلاغی، سرسام میتواند تصویرگر موقعیتهایی باشد که شتاب، بینظمی یا آشفتگی محیطی به سطحی میرسد که فرد را از حالت عادی خارج میکند. این واژه با مفاهیمی چون گیجی، آشفتگی ذهنی، پریشانی و درماندگی لحظهای پیوند معنایی دارد. به این ترتیب، «سرسام» بیانگر تجربهای است که در آن فشار بیرونی یا درونی چنان شدت مییابد که نظم فکری و آرامش ذهنی فرد مختل میشود.
سرسام
لغت نامه دهخدا
سرسام. [ س َ ] ( اِ مرکب ) مرضی باشد که در دماغ ورم پیدا می شود و خلل دماغ ظاهر میگردد و این مرکب است از سر بمعنی رأس و سام بمعنی ورم. شرح قانون و رشیدی نوشته که صاحب این مرض ازروشنی ایذا یابد و بی آرام شود. ( آنندراج ) ( غیاث ). صاحب قاموس گوید: مرکب از دو کلمه فارسی است، سر بمعنی رأس و سام بمعنی بیماری چنانکه در برسام، بر بمعنی سینه و صدر و سام بمعنی بیماری است. ( یادداشت بخطمؤلف ). سرسام لفظ فارسی است همچون برسام، از بهر آنکه بر سینه است و سام آماس است یعنی آماس عضله سینه و سرسام یعنی آماس سر. ( ذخیره خوارزمشاهی ): امیر را تب گرفت تب سوزان و سرسامی افتاد چنانکه بار نتوانست داد... ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 517 ). خداوند سرسام اندر تب مطبقه سوزان باشد و چشمهاء او سرخ و رگها و چشم او برخاسته. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
زمین ز تنگی همچون دلی شده غمگین
هوا ز گرمی همچون سری شده سرسام.مسعودسعد.این علت جان بین همی علت زدای عالمی
سرسام وی را هر دمی درمان نو پرداخته.خاقانی.بیمار دل است و دارد از کفر
سرسام خلاف و درد خلان.خاقانی.تب مرا گفت که سرسام گذشت
من پس آن شوم انشأاﷲ.خاقانی.سودای دلش بسر درآمد
سرسام سرش بدل برآمد.نظامی.دماغ زمین از تف آفتاب
به سرسام سودا درآمد ز خواب.نظامی.شهدی که ز سر نشتر زنبور بجستست
سرسام ز پی دارد اگرچند گزیدست.عطار.گفت اسبابی پدید آرم عیان
از تب و قولنج و سرسام و سنان.مولوی.ترا سرسام جهل است و سخن بیهوده میگویی
حکیمی نیست حاذق تا که درمانی کند در وقت.سلمان ساوجی ( از شرفنامه ).
فرهنگ معین
(سَ ) (اِ. ) ۱ - هذیان. ۲ - مننژیت. ۳ - (عا. ) سردرد.
فرهنگ عمید
۱. (پزشکی ) التهاب مغز سر و غشای آن که با تشنج و پریشان حواسی همراه است، ورم سر یا دماغ، مننژیت.
۲. (اسم مصدر ) حالت آشفتگی و بی خودی و پریشان حواسی شبیه دیوانگی.
فرهنگ فارسی
التهاب مغزسروغشائ باتشنج وپریشان حواسی
( اسم ) ۱ - هذیان. ۲ - مننژیت.
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] از عنوان سرسام در فقه استفاده شده است.
سرسام نوعی اختلال روانی می باشد.
تبیین معنای سرسام
سرسام، مرکب از دو کلمه فارسی «سر» و «سام» به معنای ورم و آماس است. سرسام به معنای آماس سر میباشد که نوعی بیماری روانی با شروع حاد و همراه با اختلال در مغز است که ممکن است با اختلال در دریافت، پذیرش و به خاطر آوردن اطلاعات، و توهم همراه باشد.
کاربرد سرسام در فقه
از آن به مناسبت در باب وصیت و نکاح نام بردهاند.
ویکی واژه
هذیان.
مننژیت.
سردرد.
جمله سازی با سرسام
💡 برآورد مرغ سحرگه غریو چو سرسامی از نور و صرعی ز دیو
💡 بدین بختم چون او همخوابه باید کز او سرسام را گرمابه پاید
💡 چو سرسام سرد است قلب شتا را دوا به ز قلب شتائی نیابی
💡 میترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی