درما

لغت نامه دهخدا

درما. [ دَ ] ( ع اِ ) درماء. خرگوش. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به درماء شود.
درما. [ دَ ] ( اِخ ) ابن عوف بن ثعلبة. بطنی است از ثعلبةبن سلامان، و درما اسم مادر ثعلبة است که بدان شهرت یافت، و نام او عمرو بوده است. ( از صبح الاعشی ج 1 ص 322 ).

فرهنگ عمید

خرگوش.

فرهنگ فارسی

ابن عوف بن ثعلبه بطنی است از ثعلبه بن سلامان و درما اسم مادر ثعلبه است که بدان شهرت یافت و نام او عمرو بوده است

جمله سازی با درما

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پیش او از درد می‌نالم ولیک درد آن دلدار ما درمان ماست

💡 قصّه چه کنم درد دل ریش مرا جز وصل تو دوست هیچ درمانی نیست

💡 کی ترا درمان کند هم خود بگوی بیش ازین درمان خود ازوی مجوی

💡 نگفتم که درد تو درمان شود نگفتم که گل زیب بستان شود

💡 چو درمانم، به کار آرم صبوری ولی صبرم نباشد وقت دوری

💡 هر کجا درمانده ای را مشکلیست حل آن ز اندیشه روشندلیست

خبب یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز