لغت نامه دهخدا
خواهرخوانده. [ خوا / خا هََ خوا / خا دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) کسی که شخص آنرا به خواهری قبول کرده باشد. ( ناظم الاطباء ): زن کفشگر...خواهرخوانده را بینی بریده یافت. ( کلیله و دمنه ). || هم طبق. طرف سحق. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خواهرخوانده. [ خوا / خا هََ خوا / خا دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) کسی که شخص آنرا به خواهری قبول کرده باشد. ( ناظم الاطباء ): زن کفشگر...خواهرخوانده را بینی بریده یافت. ( کلیله و دمنه ). || هم طبق. طرف سحق. ( یادداشت بخط مؤلف ).
( ~. خا دِ ) (اِمر. ) دختر یا زنی که شخص او را به خواهری پذیرفته باشد.
دختر یا زنی که کسی او را به خواهری بپذیرد و خواهر خود بنامد.
( اسم ) دختر یا زنی که شخص او را بخواهری پذیرفته باشد.
دختر یا زنی که شخص او را به خواهری پذیرفته باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شهر لیکتانستگ خواهرخواندهٔ ادلبرگ هست.
💡 شهر لاینگارتن آلمان خواهرخواندهٔ آسولا، لمباردی هست.
💡 شهر حکاری خواهرخواندهٔ اده (روستا) هست.
💡 شهر دسین شارپیو خواهرخواندهٔ استپاناوان هست.
💡 شهر چیویتانوا مارکه خواهرخواندهٔ ازینه (ایتالیا) هست.
💡 شهر کروپلینگ خواهرخواندهٔ آرناژ، سارت هست.