لغت نامه دهخدا
کودکانه. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) بچگانه وبطور بچگی. ( ناظم الاطباء ). بچگانه. همچون طفلان. ( فرهنگ فارسی معین ). چون کودکان. و رجوع به کودک شود.
کودکانه. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) بچگانه وبطور بچگی. ( ناظم الاطباء ). بچگانه. همچون طفلان. ( فرهنگ فارسی معین ). چون کودکان. و رجوع به کودک شود.
(دَ نِ ) (ق. ) مانند کودکان بودن مجازاً: غیرمنطقی، نامعقول.
به روش کودکان، مانند کودکان.
بچگانه همچون طفلان: کودکانه رفتار میکند.
مانند کودکان بودن مجازاً: غیرمنطقی، نامعقول.
💡 فغان از خلق و فریاد از زمانه نفیر از نقش لوح کودکانه
💡 جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی
💡 خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی کودک نگفت، جز سخن کودکانهای
💡 تا نگردد خسته هنگام لقا کودکانه حاجتش گردد روا
💡 تا کی حرکات کودکانه در باغ و چمن چمیدن آموز
💡 سؤال کودکانه کردی از من ترا اسرار گفتم جمله روشن