گژ

لغت نامه دهخدا

گژ. [ گ َ ] ( ص ) کج. منحنی:
حال با گژ کمان راست کند کار جهان
راستی تیرش گژی کند اندر جگرا.
شاکر بخاری ( از شرح احوال و آثار رودکی تألیف سعید نفیسی ص 1178 ).
به چیزی که آید کسی را زمان
بپیچد دلش گژ بگردد کمان.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 6 ص 1736 ).ورجوع به فهرست ولف شود.
گژ. [ گ َ ژَ ] ( اِخ ) ناحیتی در هند طبق قول «سنگهت ». رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص 153 شود.

فرهنگ معین

(گَ ) (ص. ) کج، منحنی.

فرهنگ فارسی

ناحیه ای در هند

ویکی واژه

کج، منحنی.

جمله سازی با گژ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گویند گژ زبانم کج باش گو زبان چون هست در معانی و لفظ استوا

💡 همه بپیچم چون مار کرززخم درشت زنیش گژدم کور از درون طاس کبود

💡 که چونان که گژدهم داد آگهی همه بوم و بر کرد باید تهی

💡 همی رفت و سهراب با او به هم بیامد به درگاه دژ گژدهم

💡 یکه تازانند و هر یک را پی خونریز ماست سرگرانی گرز و گژی تیغ و نی...گی

💡 بر اینسان که گژدهم زو یاد کرد نباید جز از تو ورا هم نبرد

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
کسکن یعنی چه؟
کسکن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز