گشاده زبان
مترادفها
پرحرف، سخنگو، خوشسخن، پرگو
متضادها
کمگو، ساکت، تودار
لغت نامه دهخدا
گشاده زبان. [ گ ُ دَ / دِ زَ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم فصیح و بلیغ باشد. ( برهان ). کنایه از فصیح زبان. ( انجمن آرا ). بافصاحت. طلق اللسان:
جوانی بیامد گشاده زبان
سخن گفتن خوب و طبع روان.فردوسی.گشاده زبان و جوانیت هست
سخن گفتن پهلوانیت هست.فردوسی.سخن گفت مرد گشاده زبان
جهاندار شد زآن سخن بدگمان.فردوسی.شکر او گویدی جهان شب و روز
همچو ما باشد ار گشاده زبان.فرخی.رجوع به گشاده و گشاده زبانی شود.
فرهنگ معین
( ~. زَ ) (ص. ) خوش بیان.
فرهنگ عمید
زبان آور، فصیح، بلیغ، خوش سخن.
فرهنگ فارسی
۱ - زبان فصیح: گشاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیت هست. ۲ - فصیح ( شخص ): جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و روشن روان.
ویکی واژه
خوش بیان.
جمله سازی با گشاده زبان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد
💡 مرغان زبان گرفته را یکسر بگشاده زبان رومی و عبری
💡 گشاده زبان و دل و پاک دست پرستندهٔ شاه یزدان پرست
💡 بلبل از شاخ گل گشاده زبان نایب حال روزگار من است
💡 چون تن زده سر به راه میباید داشت بگشاده زبان گناه میباید داشت
💡 پاک چون رای تو ز دوده سخن تیز چون تیغ تو گشاده زبان