لغت نامه دهخدا
گشاده رویی. [ گ ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) بشاشت. انبساط. طلاقت وجه. خوشرویی. تازه رویی:
خورشید بدان گشاده رویی
یک عطسه بزم اوست گویی.نظامی.
گشاده رویی. [ گ ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) بشاشت. انبساط. طلاقت وجه. خوشرویی. تازه رویی:
خورشید بدان گشاده رویی
یک عطسه بزم اوست گویی.نظامی.
( ~. ) (حامص. ) خوشرویی، بشاشت.
۱. گشاده رو بودن.
۲. [مجاز] خوش رویی.
حالت و کیفیت گشاده رو.
خوشرویی، بشاشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گشاد کار جهان در گشاده رویی توست ز تنگ گیری غم خاطرت نژند مباد
💡 اسیر ساخت به یک خنده نهان ما را گشاده رویی گل کرد باغبان ما را
💡 گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه فلک به چین مه نو نهفته پیشانی
💡 گشوده است به راه نگه چو آینه آغوش گشاده رویی حسن تو آفتاب ندارد
💡 گشاده رویی من برد دست خصم از کار شراب شیشه شکن در پیاله شد هموار
💡 حضور دل نشود با گشاده رویی جمع که شاهراه حوادث در گشاده بود