لغت نامه دهخدا
کهربای. [ ک َ رُ ] ( اِ مرکب ) کهربا:
ربودندش آن دیوساران ز جای
چو کهبرگ را مهره کهربای.نظامی.بیجاده اشارت درِ تو
رخساره چو کهربای کردم.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 641 ).
کهربای. [ ک َ رُ ] ( اِ مرکب ) کهربا:
ربودندش آن دیوساران ز جای
چو کهبرگ را مهره کهربای.نظامی.بیجاده اشارت درِ تو
رخساره چو کهربای کردم.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 641 ).
کهربا ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باد دستی کهربای خرمن جمعیت است حاصل دهقان شود از تخم پاشیدن زیاد
💡 برق را پهلوی لاغر کهربای خرمن است غم مخور ز اندیشه روزی اگر لاغر شوی
💡 حاصل عشقم مرا شد رنگ زردی همچو کاه کهربای جذب مهرش دل ز هرسو میکشد
💡 مزرع بی حاصل من داغ دارد برق را کهربایی می تواند خرمنم را پاک کرد
💡 در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد
💡 آن یکی تابش که فایض گردد اندر آفتاب کهربای اصفر و یاقوت حمرا کرده ای