لغت نامه دهخدا
کمانداری. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) تیراندازی. ( ناظم الاطباء ).مجهز بودن به کمان. دارا بودن کمان. ( فرهنگ فارسی معین ). حالت و عمل کماندار. و رجوع به کماندار شود.
کمانداری. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) تیراندازی. ( ناظم الاطباء ).مجهز بودن به کمان. دارا بودن کمان. ( فرهنگ فارسی معین ). حالت و عمل کماندار. و رجوع به کماندار شود.
( ~. ) (حامص. ) تیراندازی.
مجهز بودن به کمان دارا بودن کمان.
تیراندازی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کمانداری که از بیمش سر خورشید می لرزد به دامنگیریی او بازوی امید می لرزد
💡 از کمانداری ابرو و ز کمینگیری خال راه و رفتار و سکون بر ترک هندو بستهای
💡 چشمت کند از ابرو چون عزم کمانداری صد دسته فرو گیرد تیر از صف مژگانها
💡 زند چو بوسه به شستش گه کمانداری رسد بهم لب سوفار تیر چون منقار
💡 کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را مرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را
💡 کجا نگاه به تقدیر می کند تیرش کسی که یاد دهد با قضا کمانداری