چونکه

لغت نامه دهخدا

چونکه. [ ک ِ] ( حرف ربط مرکب ) ( مرکب از «چون » + «که » ) به معنی زیرا که. از آن روی که. ( یادداشت مؤلف ):
سیرت او وحی نامه به کسری
چونکه به آیینش پندنامه بیاکند.رودکی.سایه زلف تو چون فر همایست به فال
چونکه فال من دلخسته همایون نکند.فلکی شیروانی.چونکه محمول بهی نبود لدیه
نیست ممکن بود محمول علیه.مولوی.

فرهنگ فارسی

زیرا که: (( من باو کمک کردم چونکه بمن خدمتی کرده بود. )

ویکی واژه

perché
siccome

جمله سازی با چونکه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسکه لطیف است آن عارض نازک به رو چونکه نظر می کنی می چکد از دیده آب

💡 کس فرستاد و طلب کرد آن صدیق چونکه آمد گفت ای یار شفیق

💡 ور همی آباد خواهد خاک را چونکه ز آبادی فزونستش خراب ؟

💡 چونکه نسیمی رهید از سر پندار خویش گشت بری، لاجرم، شد ز فنا استراح

💡 هرچه بیند چونکه می بیند ز دوست لاجرم او عاشق و مفتون اوست

💡 در ازل چونکه جفا لازم خوبی آمد راضیم آن صنم ازجور و جفائی بکند