لغت نامه دهخدا
پیلک. [ ل َ ] ( اِ مصغر ) پیل خرد. بچه ٔپیل. || بیلک. نوعی تیر. رجوع به بیلک شود:
پیل بفکن که سیل ره کنده ست
پیلکیهای چرخ بین چنده ست.نظامی.
پیلک. [ ل َ ] ( اِ مصغر ) پیل خرد. بچه ٔپیل. || بیلک. نوعی تیر. رجوع به بیلک شود:
پیل بفکن که سیل ره کنده ست
پیلکیهای چرخ بین چنده ست.نظامی.
(لَ ) (اِ. ) نک بیلک.
نک بیلک.
ستونک باریک و کوچکی که سر سوک دو دیوار قرار میگیرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رودهای عمده ایالت رود برمه خو، رود پیلکومایو | پیلکومایو و خورامنتو میباشد. ایالت سالتا از نظر زمینشناسی منطقهای زلزله خیز میباشد.
💡 آنک اعدا میکشند از رمح او در روز کین آنکه شب دیو از مسیر پیلک اختر کشید
💡 بی حد ز خشت پیلک تو شیر و ببر و گرگ بی جان شدند و باز دمادم دگر شود
💡 از فیلمهایی که وی در آنها نقش داشتهاست، میتوان به کونوپیلکا اشاره نمود.
💡 بر ره پیلک این، سینه شیران هدف است با سر خنجر آن، نیزه گردان. قلم است