کلمه «پوینده» به کسی یا چیزی گفته میشود که در حال حرکت، تلاش و جستجو است و توقف ندارد. پوینده یعنی فرد یا موجودی که فعالانه به دنبال هدف، علم، دانش یا پیشرفت میرود و از سکون و ایستایی پرهیز میکند. این صفت میتواند هم در مفهوم جسمانی، مانند حرکت در مسیر یا سفر، و هم در مفهوم فکری و معنوی، مانند تلاش برای یادگیری، تحقیق و رشد، به کار رود. پوینده شخصی است که همواره در جستجوی تجربه، آگاهی و دستاوردهای تازه است و خستگی یا یکنواختی مانع حرکت او نمیشود. همچنین این واژه بار معنایی مثبت و انگیزشی دارد و معمولاً برای توصیف کسانی استفاده میشود که دارای سرعت عمل، پشتکار و انگیزه بالا هستند. به عبارت ساده، پوینده یعنی فعال، جستجوگر و در حرکت دائمی برای رسیدن به هدف یا کسب دانش و تجربه. این واژه بر اهمیت تحرک، ابتکار و پیشرفت مستمر در زندگی تأکید میکند و نشاندهنده شخصیتی است که نمیپذیرد در جایگاه خود باقی بماند.
پوینده
لغت نامه دهخدا
پوینده. [ ی َ دَ / دِ ] ( نف ) دونده. پویان. دوان. جانور متحرک. آنکه پوید. ج، پویندگان. رجوع به پویندگان شود:
چو پوینده نزدیک دستان رسید
بگفت آنچه دانست و دید و شنید.فردوسی.تو را ای پدر من یکی بنده ام
همه بآرزوی تو پوینده ام.فردوسی.چوپوینده در زابلستان رسید
سراینده نزدیک دستان رسید.فردوسی.چو نامه بمهر اندر آورد گفت
که پوینده را آفرین باد جفت.فردوسی.برانگیخت آن رخش پوینده را
همی جست آن جنگجوینده را.فردوسی.زمین سم اسب ورا بنده بود
به رایش فلک نیز پوینده بود.فردوسی.تو گفتی همه دشت پهنای اوست
زمین زیر پوینده بالای اوست.فردوسی.بفرمود تا مرد پوینده تفت
سوی کلبه مرد نخّاس رفت.فردوسی.چو پوینده بشنید گفتار اوی
بگردید و آمد سوی نامجوی.فردوسی.اگر تخت یابی و گر تاج و گنج
وگر چند پوینده باشی برنج.فردوسی.بگرد بیابان همی بنگرید
دو ترک اندرآن دشت پوینده دید.فردوسی.که پوینده گشتیم گرد جهان
بشرم آمدم از کهان و مهان.فردوسی.بجنبید گودرز از جای خویش
بیاورد پوینده بالای خویش.فردوسی.بر این کار پوینده ای کرد راست
ز شاه کیان هم بدین نامه خواست.اسدی.اگر کژ اگر راست پوینده اند
همه کس ره راست جوینده اند.اسدی.همواره پشت و یار من پوینده بر هنجار من
خارا شکن رهوار من شبدیز خال و رخش عم.لامعی.وآنکس که بخود فرونیامد
پوینده حق گزین شمارش.خاقانی.زره پوشان دریای شکن گیر
بفرق دشمنش پوینده چون تیر.نظامی.گنبد پوینده که پاینده نیست
جزبخلاف تو گراینده نیست.نظامی.نگویم چون اگر گوینده ای گفت
که من بیدارم ار پوینده ای خفت.نظامی.بچاره گری نآمد آن در بچنگ
که پوینده یابد زمانی درنگ.نظامی.جهاندار چون دید کان آب و خاک
ز پوینده اسبان برآرد هلاک.نظامی.بدو هیچ پوینده را راه نیست
فرهنگ معین
(یَ دِ ) (ص فا. ) ۱ - رونده. ۲ - دونده. ۳ - جست وجو کننده. ۴ - چارپا، ستور.
فرهنگ عمید
۱. به شتاب رونده، رونده ببالد ندارد جز این نیرویی / نپوید چو پویندگان هر سویی (فردوسی: ۱/۶ ).
۲. جستجوکننده.
فرهنگ فارسی
( اسم )۱- رونده. ۲- دونده: [ چو پوینده نزدیک دستان رسید بگفت آنچه دانست و دید و شنید.] ( فردوسی ) ۳- جستجو کننده. ۴- جانور متحرک: [ دهم همه جانوران پوینده را بود.]
ویکی واژه
رونده.
دونده.
جست وجو کننده.
چارپا، ستور.
جمله سازی با پوینده
💡 بر آن جهنده پوینده دونده به طبع که در درنگ یقین است و در شتاب گمان
💡 سخن کوته آن اسب پوینده تفت به پای خداوند سر سود و رفت
💡 اگر کژ و گر راست پوینده اند همه کس ره راست جوینده اند
💡 به رزمگاه تو بارنده ابر لؤلؤ ریخت به بزمگاه تو پوینده باد عنبر سود
💡 گنبد پوینده که پاینده نیست جز به خلافِ تو گراینده نیست