پنچه

مترادف‌ها

چنگال

لغت نامه دهخدا

پنچه. [ پ ُ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) پنجه. بنجه. پیشانی.

فرهنگ معین

(پُ چِ ) (اِ. ) = پنجه. بنجه: ۱ - پیشانی، ناصیه. ۲ - موهای جلوی سر، طره.

فرهنگ عمید

۱. پیشانی، ناصیه.
۲. موهای پیش سر: به تیغ طره ببرد ز پنجهٴ خاتون / به گرز پست کند تاج بر سر چیپال (منجیک: شاعران بی دیوان: ۲۴۰ ).

ویکی واژه

پنجه. بنجه:
پیشانی، ناصیه.
موهای جلوی سر، طره.

جمله سازی با پنچه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گرچه موج ناتوانی می زند پهلوی من موج اشکم می زند سرپنچه بادریا هنوز

💡 دامن تازه گلی صید به سرپنچه سعی همچو خاشاک نکردیم درین فصل بهار

💡 سوام و شیر بیک مرغزار و شیر عرین ز بیم سر نزند پنچه بر سرین سوام

💡 عصفور هر چه باد هم آورد باز نیست شهباز را ز پنچه عصفور ننگ بود

💡 چکید خون به زمین از سر هر انگشتش به زور پنچه چو خورشید ساخت ممتحنش

💡 چو تاب پنچه شیران نیاورد روباه چه چاره است، اگر چند هست حیلتگر

💡 گربه کوچک با پنچه های ظریف و نرم خود روی مبل جدید اتاق نشیمن شروع به چنگ زدن کرد که باعث شد صاحبش بسیار عصبانی شود.

💡 شاهین با پنچه های بسیار قوی و تیز خود توانست شکار را در میان انبوه درختان جنگل به راحتی پیدا کرده و برای خود بردارد.

💡 در داستان‌های افسانه‌ای، هیولاهای بزرگ معمولاً با پنچه های غول‌آسا و ترسناک خود به روستاها حمله می‌کنند و نظم و آرامش را از بین می‌برند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران